تبليغاتX
شوق وصال

.

 .

 

 

 

 

.

... « پروانه ام در آتش     پیوسته بال دارم    *     من تشنه ام به عشقش     شوق وصال دارم     *     بر من بتاب خورشید     من بی توام سیاهی    *    دریاتری ز دریا     من تشنه تر زماهی     *     دور از شب سیاهم     ای ماه من نشستی    *    من چون کویر عورم     باران من تو هستی       «استاد  هاشمی زاده ...

 
    
 
  » فرصتی دگر ...
  
n
یکشنبه 16 تیر1387

 

رجب

ای ماه عظیم خدا

تو دوباره آمدی و می خواهی بندگانی چون مرا از آن سال ها خواب غفلتم بیدار کنی

قطرات باران رحمتت را بر کویر خشک دلم بباری،

شب های تاریک عمرم را به نور خودت روشن کنی

و راه رسیدن به معبود محبوبم را هموار سازی

چگونه است با این همه لطف تو من هنوز آدم نشده ام ؟

آیا گناهی بالاتر از این هست ؟ وقتی تمام فرصت های طلایی را که به من دادی از دست دادم ...

یا من ارجوه لکل خیر ....

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 
  بازگشت با 313 مرد
  
n
پنجشنبه 6 تیر1387

سلام.

الان دقیقا 8 ماه میشه که ننوشتم .

و حالا بعد از این غیبت طولانی دوباره با برگشتن فرشته خوبیها قراره دوباره شروع کنم .

همین دیشب بود که «فرشته خوبیها»ی من بعد از یک مدت طولانی که رفته بود ماموریت برگشته و الان ساعت هاست که باهم هستیم . البته توی این مدت که پیش من نبود با هم ارتباط تلفنی داشتیم ولی بخاطر محدودیت ما آدمها ، این ارتباط خیلی کم بود و چقدر من خوشحال شدم که دوباره برگشته و جمال مبارکش رو دوباره زیارت کردم .( البته یک کمی چاق شده ، حتما بهش خیلی خوش گذشته ...)

و از همون موقع داره روی من کار می کنه که بابا بیا و دوباره بنویس. تا الان که موفق شده و این موفقیتش رو داره جشن می گیره !!

حالا من و فرشته دوباره شدیم وبلاگ نویس !!

 

 

تازه آفتاب غروب کرده بود که پنجره را بست.

باز انتظار.

الآن سالهاست پشت این پنجره یک منتظر چشم به راه است.

شاید یک جمعه 313 مرد پیدا شوند .

.

.

.

.

بیا قول بدهیم نامرد نباشیم.

 

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 

 

وقتی انگشتی که سالهاست به اختیار تو می چرخد ، از فرمان تو سرپیچی می کند ،

وقتی به زور کلمات از ذهن تو برای انگشتان هجی می شود و او نیز با اکراه بر کلید کلمات ضربه می زند ،

دیگر دلت نمی آید ننویسی ....

اما انگار نباید نوشت .

هنوز برای نوشتن زود است . حتی نوشتن همین کلمات ..................................

بقول شادروان قیصر امین پور :

 

حرف های ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه می کنی: 

            وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

     چقدر زود

                دیر می شود !

 

 یا علی

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 
 

   نذر کردند . همگی ...

سه روز روزه ،

سه روز روزه گرفتن که خیلی سخت نیست . وقتی میشه 30 روز راحت روزه گرفت .

موقع ادا نذر رسید و همگی روزه بودند .

افطار هر سه روز رو بخشیدند . به یک مسکین ، یک یتیم و یک درمانده .

اینجا همان جایی هست که باید تسلیم شد .

ما آدم هایی که از ساعت سه چهار دیگر توانی برایمان باقی نیست ،

هرچه به افطار نزدیک تر می شویم انگار گرسنه تر . و هنوز الله اکبر اذان از مأذنه بلند نشده ، چند ساعت ناقابل گرسنگی را باید تلافی کنیم .

حالا خوب فکر کن .....

تصور کن دم افطار منتظری تا اذان بگویند و افطار کنی و تنها یک نان برای افطارت داری و بس .

کمی قبل از افطارصدای زنگ خانه بلند شود و گرسنه ای از تو تقاضای لقمه نانی کند و تو هم فقط یک تکه نان برای افطارت داشته باشی ،

چه می کنی ؟!

می بخشی ...

یا ...

گیرم که روز اول افطارت را بخشیدی ، آیا روزدوم هم می بخشی ؟؟

روز سوم چه ؟

 

   می دانی ما آدمها اگر بخواهیم ببخشیم هم قبل از بخشیدن باید کلی فکر کنیم ، کلی استدلال کنیم و برای این کار کلی منفعت ( که باعث شود از حق خود بگذریم ،) برای خودمان درست کنیم .

اما دوستان خدا، علی ، فاطمه ، حسن و حسین (علیهم السلام ) با عشق هرآنچه داشتند بخشیدند ،

هیچ وقت برای بخشیدنشان یک ذره هم تامل نکردند . می دانی چرا ؟ چون إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا ، چون طرف معامله این خانواده ، خدای تبارک و تعالی بود .

 

   وقتی بخشیدند

به آن مسکین،

آن یتیم ،

و آن اسیر

گفتند : إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاء وَلَا شُكُورًا

ما به شما بخشیدیم   اما چیزی از شما نمی خواهیم .

یعنی خریدار کالای ما  کسی دیگر است .

یعنی طرف اصلی معامله ، خداست .

 

 و در پس این بخشیدن هم یک نیت خالص که شرط معامله بود.

این شرط اصلی خرید و فروش در بازار دوستان خداست .

چیزی که اگر برای خدا نباشد همه عمل بی ارزش خواهد بود و چه بسا باطل .

نیت آنهم فقط برای خدا ....

انگار خدا می خواست با شرط کردن نیت خالص بگوید : طرف معامله منم .......

اما همگی می دانستند آن سوی معامله خداست .

 

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 
  وقتی شمارش معکوس آغاز شد ...
  
n
چهارشنبه 18 مهر1386

سلام خدای بزرگ من !

به رسم ما انسان ها امیدوارم حالتان خوب باشد و سرحال باشید .

که البته مطمئنم مگر اینکه بندگانی مثل من این لحظات و روزهای مهمانی ات را برایت سخت کرده باشند .بخاطر بار سنگین گناه ...

 

خدای مهربانم !

این روزها شمارش معکوس برای ضیافت بزرگت برای ما انسان ها شروع شده است و صدای نفس های آخر ماهت را بخوبی می توان شنید . اما باور نکرد ...

چه زود رفت روزهایی که گفته بودی بیا با همه بار گناهت تا پاکت کنم .

چه زود رفت سحرهای بزرگ ضیافتت .

هرچه در توان داشتی بخشیدی . به همه بندگان ، بدون اینکه کمی به نافرمانی اش بنگری.

بخشیدی و هیچ منتی بر بخششت نگذاشتی.

در این دعوت، دری برای عفو و رحمتت گشودی و نامش را توبه گذاشتی و ندا دادی :

« به سوی خدا توبه کنید ، توبه ای خالص و پاکیزه ، تا از گناهانتان درگذرم و شما را وارد بهشت کنم ... »*

دنبال بهانه ای بودی تا برایم ثواب بنویسی . تا آدمم کنی ...

گفتی نفس کشیدنت تسبیح است ، خواب تو عبادت است و ...

وقتی نفس کشیدنی که دست خودم نیست برایم تسبیح شد و خوابی که از آن ناگریزم عبادت ، یقین پیداکردم که دنبال بهانه ای تا بندگان گنهکارت را از اسارت شیطان آزاد سازی .

تازه فهمیدم که در این ماه بهشت را به بهانه می دهی نه به بها .

فهمیدم اما وقتی که دیگر ساعاتی بیش به پایان مهمانی ات نمانده ...

این ها را نوشتم که بدانی چقدر دیر به خود آمده ام ، اما برای تو هیچ وقت دیر نیست .

پس خدای بزرگ و کریم من!

عذرم را در کوتاهی ام درعبادت بپذیر و از گناهانم بحق این ماه بزرگ در گذر .

« توفیق ده تا یک سال دیگر ماه عظیم رمضان را درک کنیم تا آنچنان که شأن خداوندی ات باشد ، تو را عبادت کنیم .

خدایا !

مصیبت و اندوهمان را بخاطر رفتن این ماه جبران کن و عید فطر را بر ما مبارک گردان . »*

 

خدای مهربانم !

این کلمات را نوشتم چون برایم خیلی سخت بود که سرم را در برابرت بلند کنم و لب به سخن بگشایم .

پس به کرمت این کلمات را به جای توبه­ بپذیر و نام مرا جزو توبه­کنندگات در این ماه شریف بنویس  .

آمین

 

* صحیفه سجادیه / نیایش 45

 

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 

آن سوی خط با عشق نگاهم می کردی ،

من با صدای بلند سرت داد کشیدم !!!

به من محبت کردی ،

از دستت فرار کردم . به نظر خودم ...

به سویم دست دوستی دراز کردی،

از تو رو برگرداندم ... من هنوز خودم را بی نیاز از تو میدانم و نیازمند همه . به این می گویند : عکس ِ عکس .

و من هنوز نمی دانم چرا هنوز نا امید نشده ای . آن سوی خط دستت به سویم نشانه رفته ، برای دوستی با من !

می دانی چرا هنوز هستم؟

چون در ته قلبم ریسمانی است که نگاهم را به نگاهت گره زده است . این راز ماندم در این سوی خط است .

آخر هر که جای تو بود این همه وقتش را صرف گنهکاری مثل من نمی کرد .

تو از من چه دیده ای ؟

 

.... مدت ها گذشت .... تا امشب .

 

من نیز مثل همه به آن سوی خط رفتم .

من بودم ، تو و یک نگاه دیگر...

پشت سرم را که نگاه کردم کوهی از گناه بود و بدتر از این همه گناه ، « شرمساری » ...

روحم سالها بود که مرده بود .

اما  گفته بودی بیا « شب زنده داری » کن .

یعنی شب را زنده کن .

بحق چیزهای ندیده و نشنیده ... مرده­ی شب زنده دار . مگر می شود .

اول شک کردم .

اما وقتی فهمیدم گفتی امشب یعنی چیزی خیلی بالاتراز هزار ماه مطمئن شدم امشب دیگر « دیشب ها » نیست .

گفتی امشب را اگر استغفار کنی ، پاکت می کنم .

فهمیدم می خواهی دستم رابگیری

پس بلند ندبه می کنم و از تو طلب استغفار ، یا غفار الذنوب:

بمحمد

بعلی ، بعلی

بفاطمه ، بفاطمه ، بفاطمه

بالحسن، بالحسن، بالحسن، بالحسن

بالحسین ، بالحسین ، بالحسین ، بالحسین ، بالحسین ...

..........................................................................................

 

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 
  من و ماهی که می رود ....
  
n
یکشنبه 18 شهریور1386
  سلامی بعد از چند قرن دوری ! قبل از هر چیز لازم می دونم من و همسرم از ابراز لطف دوستان و تبریکات عزیزان چه در نظرات و چه از طریق ایمیل تشکر کنیم . برای همه دوستان آرزوی خوشبختی و سعادت دارم و امیدوارم زندگی پر از خیر و برکت داشته باشند . امیدواریم در روزهای باقی مانده از ماه عظیم شعبان و ماه عزیزی که پیش رو داریم ما را از دعای خیر خود فراموش نفرمایید . یا علی

شب بود .

به آسمان نگاه کردم . ماه تازه متولد شده بود یعنی تازه نوزاد بود ....

کم کم شب ها آمدند به همه سلام کردند و صبح که می شد با خداحافظی از هم جدا می شدیم .... البته این را نمی دانم چه سری است که سکوت شب باید باطلوع خورشید شکسته شود . همیشه ...

بعضی روزها مهتاب کمی دیرتر میرفت به خانه شب . مهمان ساکنان آنطرف زمین .

ماه به نیمه رسید و قرص ماه کامل شد . یعنی نصف روزهایی که برای آماده شدن برای مهمانی در اختیارت بود   رفت ...

حالا مه کم کم لاغر می شود و چیزی نمانده که عمرش تمام شود ... در تاریخ می نویسند :« ماه شعبان المعظم سال هزار و چهارصد و.... »

و حالا چند روز دیگر مانده تا مهمان خدایت باشی .

قبل از هر چیز از بار گناهان باید توبه کرد و به درگاهش ندبه .

شاید این آخرین ماه مبارکی باشد که مهمان خداییم ....... اگر فرصت پیدا کنیم .

دوباره ماه متولد می شود . اما این بار ماه دیگری است .... ماه مبارک رمضان

کم کم شب ها می آیند به همه سلام می کنند و صبح که می شود با خداحافظی از هم جدا می شویم ....

هر شب در این ماه یعنی هزار شب . تو خودت را برای خواندن آماده کن.

تو برای سی هزار شب مهیا باش . خدا همین نزدیکی هاست .

 

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 
  محض یار
  
n
دوشنبه 15 مرداد1386
 

 

 

چند دهری گذشت

منظورم از دهر مدتی طولانی است

با خودم تنها بودم ، گاهی هم با خدا بخاطر خودم !

دنبال تو نگشته ام ، چون عطش تو در وجودم نبود ؛ چون دنیا یادت را از من به یغما برد.

لحظاتی است به تو می اندیشم

به اینکه چگونه « من ها » یعنی امثال مرا تحمل می کنی

                                                      چقدر تو بردباری .....

شب که می شود من­ها در خوابیم ،

اما تو تا صبح در اندیشه احوال منی ، به این می اندیشی که مشکلات امتت را حل کنی

                                                                                                 امتی بی خبر ...

تو به همه هدیه می دهی ، حتی من !

من­هایی که در سالها زندگی­شان اثری از تو یافت نمی شود ، جز اندکی برای خودشان !

من ها همه در خوابند ؛ خواب غفلت در عصر جاهلیت.

همان عصری که رسول (ص) گفته است .

 

چند دهری گذشت

و من هنوز تو را نشناخته ام ................

 

تو به این لطافت که زحور دل ربودی

زچه بر من سیه­رو ، در دوستی گشودی

ز­­ ازل مرا ارادت ، به تو بوده از ولادت

چو سرشته شد شد گل من، تو دل مرا ربودی

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 
  سلام بر ماه خدا .
  
n
دوشنبه 25 تیر1386
 

به نام تو ، یگانه مهربان .

دوباره یک سال گذشت تا ماهت دوباره درخشید،

ماه تو یعنی ماه عظیم رجب .

دوباره نماز که می خوانم ، می دانم منتظرم هستی تا صدایت کنم . همان دعایی که دوستش داری

یا مَن اَرجُوهُ لِکُلِّ خَیرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِندَ کُلِّ شَرّ ....

همه امیدشان به توست ، آیا مهربان تر از تو را می توان یافت ؟!!

هرگز ....

 

امروز روز اول ماه توست ، ماه عظیم رجب .

ماهی که عبادت آن ویژه است ، یعنی « خرید و فروش ویژه خداوند مهربان » .

خرید اطاعت و بندگی و فروش هرچه برای غیر توست .

خرید و فروش با تو در این ماه، با همه ماههای دیگر فرق دارد .

یا مَن یُعطِی الکثیر بالقلیل .

تو به آنهایی که خیلی کالای کم ارزشی دارند در این ماه زیاد می بخشی .

یا مَن یُعطِی مَن سَئَلَه ..

تو حتی به آنهایی که دست خالی هستند و چیزی از تو در خواست کنند می بخشی . بسیار ..

یا مَن یُعطِی مَن لَم یَسألهُ و مَن لَم یَعرِفهُ ، تَحَنُّنا مِنهَ و رَحمَه ....

وقتی به این جمله می رسم در مقابل تو کم می آورم . نه فقط من ؛ بلکه همه عالم و آدم حرفی برای گفتن ندارند . چون این ویژگی فقط مخصوص توست . کریم .

چه کسی سزاوارتر از تو برای پرستش؟

ای خدایی که می بخشی به آنهایی که از تو می خواهند ، به کسی که نمی شناسیش ،

نه منت می گذاری و نه توقعی داری . تنها از روی دلسوزی و رحمت بی نهایتت . به همه بندگان گنهکارت .

همه آدم هایی که تو خود آنها را آفریده ای . به آنها حیات داده ای و حیاتشان در دست توست ...

چقدر غفلت برای فراموشی خالقی مهربان ....

افسوس .

حالا برای انسان امروزی ساعت ها وقت تلف کردن بیشتر می چسپد تا دورکعت نیایش با تو در نیمه های شبی که همه خوابند ....

خدایا مرا ببخش .

نمی توانم درست بگویم ، اما با این کلمات شاید راحت­تر احساسم را بیان کنم: می دانم که تو شبهایی که همه خوابند بیداری و غصه هدایت آفریده­هایت را می­خوری . ناراحتی از اینکه به دامن شیطان چسپیده اند و در جهل مرکب خویش اسیرند ؛ می پندارند که همین راه صحیح است و بس !!!

تو دلسوز و مهربانی و این آدمیان نمی دانند چنانچه در کتابت فرموده­ای « اکثرهم لا یشعرون » .

باز هم می گویم : خدایا مرا ببخش .

 

پ.ن:

1) دلم خوش بود امتحاناتم تموم بشه کلی وقت خالی دارم ، حالا فهمدیم موقع امتحانات چقدر وقت خالی داشتم !

2) امسال اولین سالی هست که بیشتر تابستون بوشهر نیستم که اونم همش بخاطر کارهای ... است .

3) از بچه های سایت «مُند» هم بخاطر لطفشون تشکر صمیمانه دارم . از همین جا بهشون خسته نباشید می گم .

4) خیلی دوست دارم زودتر برگردم ..........

 

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 
  برای دلم ...
  
n
پنجشنبه 31 خرداد1386

 

 

باور كن دوري از تو برايم سخت است.

بعد از اين همه انس .

چه زود گذشت اين هشت سال همنشيني باتو .

چه زود رفتند روزهايي كه با هم بوديم .

چه خاطره هايي كه هنوز در ذهنم زنده اند ، انگار همين ديروز بود ...

سال اول كلاس درس و سال هاي بعد سايه اي براي استراحت .

هنوز باور ندارم كه از هم جدا شده ايم . امروز . پس اين همه تعلق چه مي شود ؟!!

من تو را دوست دارم . تو بوي خدا مي دهي .

باور نمي كنم كه چندي ديگر از تو جز تلي خاك چيزي باقي نمي ماند ، اگر همين باقي بماند !

تو با تمام خاطره ها در اعماق تاريخ دفن خواهي شد و من نمي خواهم . مي خواهم تمام خاطره هايمان را به من هديه دهي ...

امروز روز آخر است . روزي كه ديگر شكوفه هاي گلابي را نخوام ديد ؛ مثل تو .

وقتي كتاب هايم را جمع كردم ، ديگر مطمئن شدم كه تو را نخواهم ديد . هرگز .

امروز روز اشك است ...

روز خداحافظي مان.

 

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 
  روزگار اشک و انتظار ...
  
n
سه شنبه 15 خرداد1386

 

چقدر دیر می رود روزهای بی تو بودن،

روزگار اشک و انتظار،

 

دل بی قرار

عقل سرگردان

من حیران

و همه هنوز بر فراز کوه خضر به تماشای طلوع جمعه ات نشسته ایم .

امروز نه هزار و صد و هفتادمین روزی است که ما به انتظارت نشسته ایم . دل ، عقل و من .

و اگر به ساعت بخواهیم بشماریم می شود : دویست و بیست هزار و هشتاد ساعت ...

منظورم از ساعت ، فقط یک ساعت نیست . منظورم یک ساعت انتظار است ....

چه روزگار درازی است ، روزگار اشک و انتظار.

 

شب یعنی از یک غروب تا یک طلوع با مهتاب و ستاره همدم شدن .

روز یعنی از یک طلوع تا یک غروب با خورشید نجوا کردن.

و انتظار یعنی بی قرار طلوعی بعد از غروب،

چه روزگار سیاهی است ، روزگار اشک و انتظار.

 

قلم می خواست از تنهایی بنویسد ،

اما دل دست به قلم برداشت و یادت را

یا نه ؛ « نامت » را بر صفحه سفید کاغذ نوشت ،

مهدی .....

چه روزگار غریبی است ، روزگار اشک و انتظار.

 

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 
  اختر آمد .....
  
n
دوشنبه 31 اردیبهشت1386

 

سلام ...

امشب از برج ولایت اختر آمد اخترآمد
بحر مواج شرف را گوهر آمد گوهر آمد
کوثر ختم رسل را کوثر آمد کوثر آمد
شیر حق یعنی علی را دختر آمد دختر آمد
بانگ یا رب یا رب آمد،برج دین را کوکب آمد
عشق در تاب و تب آمد، زینب آمد زینب آمد

کرده روشن چشم زهرا (س) و امیر المؤمنین را

و تنها يك زن است كه اين چنين در مقابل طوفان حوادث مي ايستد و دم بر نمي آورد كه : خدايا اين چه سرنوشتي است ؟ چرا كه زينب (س) به مقام عبوديت رسيده بود ، مقامي كه به هركسي نمي دهند .

فكر نكن كه با آسايش مقامات عاليه كسب خواهي نمود . هرگز ! اين پندار اشتباهي است . زينب (س) از همه چيزش در راه خدا گذشت تا زينب شد .

تو هم اگر مي خواهي به جايي برسي اول بايد از خودت بگذري ......

 

پي نوشت:

1- ميلاد با سعادت حضرت زينب كبري ، عقيله بني هاشم و روز پرستار بر همگان مبارك باد.

جا دارد اين روزها از زحمات پرستاران عزيز اين فرشته هاي زميني صميمانه تقدير و تشكر شود .

كارت پستال هاي ميلاد حضرت زينب هم آمده شد : اينجا كليك كنيد .

2- فرشته خوبي هاي من برگشت !!!

فرشته جون حالا براي خودش وبلاگ داره ........ مي تونيد اينجا ببينيد :

 

3- ظاهرا مسابقه وبلاگ نويسي استان بوشهر كه از طرف دانشگاه آزاد خورموج برگزار شده بود با چالش هايي بسيار جدي در زمينه داوري در مرحله دوم روبرو شده بود ! طبق شنيده ها حتي بعضي از وبلاگ ها تنها از ميان 5 داور توسط يك داور ، داوري شده بود كه نشان از استاندارد نبودن اين مسابقه داشته است .

4- سايت مند ( نشريه الكترونيك شهرستان دشتي ) هم بزودي راه اندازي مي شود . من هم صميمانه از زحمات همه دوستان تشكر مي كنم .

5- فعلا ....

 

  [ لينک مطلب | نگارنده: محمد  ]

 
  رشد ...
  
n
سه شنبه 18 اردیبهشت1386

 

انسان سرمایه هایی دارد . در فاصله تولد تا مرگ بر روی این سرمایه ها تجارت هایی انجام می دهد .

و این سرمایه ها را در بازارها و تیمچه هایی به جریان می اندازد. ناچار باید بهترین بازار و بهترین خریدار را بشناسد ... و از تجارت های خسارت بار بگریزد تا سرمایه هایش رشد کنند و توشه بی نهایت راهی را که در پیش دارد فراهم سازد .

ما از استعداد های عظیم انسان می یابیم که انسان بیشتر از این محدوده­ی 70 ساله است . انسان برای این زندگی محدود به این همه استعداد نیاز نداشت ؛ همان غرایز فردی و اجتماعی برای رفاه و نظم و عدالت زندگی 70 ساله ، کافی بودند.

ما از عظمت استعداد های انسان ، ادامه او را می یابیم و چون انسان از بی نهایت سرمایه برخوردار است ، پس بی نهایت ادامه خواهد داشت و برای این بی نهایت باید استعدادهایش را بارور کند و پاهای نیرومندی پرورش دهد و مرکب هایی بسازد ، همانطور که برای رسیدن به ماه ، استعدادهایش را بارور کرد و مرکب هایی تهیه نمود و راههایی را پشت سر گذاشت .

انسان باید در این محدوده 70 ساله پاهایی تربیت کند ... و سرمایه هایی را زیاد نماید و توشه هایی را برای بی نهایت راه بردارد و سپس راهش را شروع کند و حرکتش را دنبال کند .

... و این است که علی آن مرد راه فریادش بلند می شوذ : آه من قلة الزاد و طول الطریق ؛ آه از توشه­ی کم و راه دور... چون هر مقدار در برابر بی نهایت ، صفر است و هیچ است و کم است .

آنهایی که این راه دراز را دیده اند و از این استعدادهای عظیم خبر دارند . اینها در فکر بازاری هستند و در جستجوی خریداری که بیشتر سود دهد و بهره زیاد برساند ... این است که باید خوردن و خوابیدن و رفتن و آمدن ، همه اش تجارت باشد و کار باشد و عبادت باشد و حرکت باشد و پای رفتن باشد .

اینها دیگر درنگ نمی کنند و آرام نمی شینند و از بازی سرباز می زنند.

وقتی که ما بچه تر بودیم ، مشتاق بازی و توپ بودیم ، در انتظار می نشستیم تا ما را به بازی بگیرند، تملق می گفتیم تا راهمان بدهند و قهر می کردیم و دور می شدیم تا نزدیکمان کنند ، اما همین که هدفی پیدا می کردیم دیگر به توپ ها و بچه ها نگاه نمی کردیم ، حتی اگر دعوتمان می کردند ، می خندیدیم و اگر دستمانرا می کشیدند، نق می زدیم و فرار می کردیم .

چرا؟

مگر توپ همان توپ نبود و بازی همان بازی محبوب نبود؟ چرا ، این ها همه اش همان ها بودند، اما ما دیگر آن نبودیم ، ما هدفی بزرگتر داشتیم و لباسی به تن کرده بودیم و می خواستیم به مهمانی برویم .

انسان بی نهایت سرمایه دارد و بی نهایت راه دارد و فقط 70 سال وقت برای تجارت ، آن هم نصفش برای خوراک و پوشاک و مسکن و نصفش مقدمات این ها ، وای به روزی که بقیه اش هم بشود صرف نمایش دادن اینها ، که دیگر سرمایه ها از دست رفته اند یا راکد مانده اند واحتکار شده اند و یا از دست رفته اند و زیان دیده اند .

 

پ.ن: از کتاب رشد/ استاد صفایی حائری (عین - صاد )